سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
خاکستر سرد
شخص راستگو با راستگویی خود، سه چیز را بهدست می آورد : اعتماد، دوستی و شکوه [در دل ها] . [امام علی علیه السلام]

خاکستر سرد



چند روزی است یاهو خبر گلشیفته فراهانی و جایزه گرفتن اصغر فرهادی را در کنار هم BOLD کرده است!


آخرین بار که به خبر فرهادی سر زدم 300 نظر داشت.
همه خوشحالند و تبریک می‌گویند و بعضی با «بترکه چشم حسود» احساس خود را ابراز می‌کنند.


وقتی خبرهای آن را می‌خواندم یاد این جملات «نزار قبانی» شاعر بزرگ عرب افتادم:


از او می‌پرسند:
 بیایید از جایزه‌ی نوبل صحبت کنیم. آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که یک روز با صدای تلفن از خواب بیدار شوید و از فرهنگستان سوئد به شما بگویند: تبریک عرض می‌کنیم، جایزه‌ی نوبل به شما تعلق گرفته است.


او می‌گوید:
برادر من! فکر جایزه‌ی نوبل را از سرتان بیرون کنید و خیالتان را آسوده سازید. من که فکر آن را کلاً از سرم بیرون کرده‌ام.
چون می‌دانم تمام اسب‌های عرب از محدوده‌ی این مسابقه خارج‌اند.
این جایزه، جزئی از جنگ سرد بین دو پادگان است.
یک رشوه‌ی سیاسی برای مرتد‌هایی است که از اتحاد شوروی خارج شده و به رژیم کمونیستی دشنام می‌دهند.
آیا با عقل جور در‌می‌آید که تمام کشور‌های عربی از عصر نهضت تا کنون هیچ نویسنده، متفکر و شاعری پرورش نداده باشند که شایسته‌ی جایزه‌ی نوبل باشد؟
از رفاعة طهطاوی گرفته تا محمد عبده، جمال الدین الافغانی، طه حسین، جبران خلیل جبران، میخائیل نعیمه، طیب صالح، نجیب محفوظ، توفیق حکیم و یوسف ادریس؟
من یقین دارم که شعر ما از شعر آنها و بخشی از داستان‌های ما از بسیاری از داستان‌های آنها مهم‌تر است.
اما آنطور که پیداست مسئولین فرهنگستان سوئد از پوستِ گندمی ما خوششان نمی‌آید.


وقتی کشور‌های غربی به خصوص آمریکا از یونسکو کنار کشیدند و گفتند کشور‌های جهان سوم بر این سازمان تسلط پیدا کرده‌اند و اکثریت آن را وحشی‌ها تشکیل داده‌اند، چرا از این نهاد فرهنگی جهانی عبرت نمی‌گیرید؟
نهادی که آمریکا و کشور‌های غرب به خاطر این‌که عرب و آفریقایی و چپ‌گرا و آزرده‌خاطران وارد آن شده‌اند و فرهنگ در نظر آنها فقط فرهنگ سفید‌پوست و مو‌طلایی است، از تأمین بودجة آن دست برداشتند.


--------------------------------------------------
حال من از شما می‌پرسم: آیا ایران تا کنون هیچ فیلمی در حد فیلم «جدایی نادر از سیمین» نداشته است؟
پس چرا «!A separation» جایزه می‌گیرد؟
«این جایزه جزئی از جنگ سرد بین دو پادگان است. یک رشوه‌ی سیاسی برای مرتدهایی که...»



انسیه سادات هاشمی ::: سه شنبه 4/11/90::: ساعت 1:19 صبح


دیدم که ناگهان نفس آسمان گرفت
یکباره شد کبود و کران تا کران گرفت


دیدم که نعره می‌زند و داد می‌کشد
با خود مرا به سلسله‌ی باد می‌کشد


طوفان به هر اشاره مرا پرت می‌کند
پا می‌شوم دوباره مرا پرت می‌کند


تا ناگهان درخت بزرگی میان باد
آغوش شد به این تن لرزان پناه داد


چشم حسود باد که افتاد بر درخت
خود را شبیه خنجری انداخت در درخت


دور درخت چنبره زد مست و خشمگین
از ریشه کند و روی سرش برد و زد زمین


از هول باد لرزه‌ای افتاد بر تنم
دیدم گرفته است به یک شاخه دامنم


آویختم به شاخه ولی باد سر رسید
در من وزید و نعره‌زنان شاخه را برید


در گیر و دار باد و درخت و غبار و خار
چشمم به سوی شاخه‌ای افتاد استوار


تا شاخه را گرفتم و آرام‌تر شدم
دیدم که باد مانده و من هستم و خودم


حالا میان باد تنی خسته مانده است
دیگر فقط دو شاخه‌ی پیوسته مانده است


با آخرین رمق که در این جان خسته است
می‌گیرم آن دو را به هزار آرزو به دست


اما هنوز گرم نبردند باد‌ها
دیگر مرا محاصره کردند بادها


بادی از آن کرانه که خنجر کشیده است
بادی از این کرانه که دورم تنیده است


بادی هدف گرفته یکی از دو شاخه را
بادی به کف گرفته یکی از دو شاخه را


از هر طرف هجوم می‌آرند بادها
آه این چه کینه‌ای است که دارند بادها


پشت مرا که شاخه به شاخه شکسته‌اند
گویا برای کشتن من شرط بسته‌اند


افتاده‌ام به خاک و کسی غیر باد نیست
راهی شده است و فاصله‌اش هم زیاد نیست


دنیا سیاه و دشت سیاه و هوا سیاه
طوفان که حمله می‌کند و من که بی‌پناه...


***


بیدار شو! بلند شو زینب! بلند شو!
کابوس دید‌ه‌ای تو هم امشب؟ بلند شو


کابوس نه که خواب تو عین حقیقت است
کابوس نه حکایت عمری مصیبت است


حالا بلند شو که زمانش رسیده است
آبی بزن به رویت، رنگت پریده است


آماده شو که حالِ هوا هیچ خوب نیست
خورشید، بی‌رمق شده اما غروب نیست


طوفان رسیده است به بالای بسترش
پیغمبر و وداع؟ چه سخت است باورش...


***


هرچند سایه‌ی سرمان را اجل شکست
غمگین مباش دخترکم مادرت که هست


از گریه‌های من در و همسایه خسته‌اند
حالا که سایه‌سار مرا هم شکسته‌اند


بگذار آفتاب خودش سایبان شود
بگذار قامتم به سرت آسمان شود


در آفتاب قطره به قطره روان شوم
بر گریه‌ام بتابد و رنگین کمان شوم 


تا سیلی نهایی طوفان میان دود
این آسمان پناه تو حتی اگر کبود


روزی تو نیز مثل من... انگار در زدند
حتماً پی شکستنم این بار در زدند


گریه مکن امان بده بگذار بگذرم
باید که مرد بار بیایی تو دخترم


طوفان به سادگی که رهایت نمی‌کند
یک مرد از بلا که شکایت نمی‌کند


باید همیشه در دل طوفان بایستی
در چشم خارهای گریزان بایستی


از خود، حسین ـ‌یوسف خود‌ـ را جدا مکن
مگذار چاه... آه! پدر را رها مکن


این سایه‌سار خم شده رو به شکستن است
اینک زمان هروله‌ی باد بر من است


این شاخه‌ی شکسته که در باد می‌رود
آری امید توست که بر باد می‌رود...


***


زینب بیا!  به قلب پدر باز جان بده
زینب! بیا و مادری‌ات را نشان بده


می‌خوانم از تَبَت غم پنهانی تو را
بوسیده داغ فاطمه پیشانی تو را 


زینب! مَبین که بغضم و خاموش مانده‌ام
در گوش شهر یکسره از خویش خوانده‌ام 


 این بغض‌ها که در دلم انبار می‌شود
نهج‌البلاغه‌ای است که تومار می‌شود


ای کوفه! من همان پسر کعبه‌زاده‌ام
پیش شما به دست نبی دست داده‌ام


از غم نمی‌زدودمتان کاش هیچ وقت
اصلاً ندیده بودمتان کاش هیچ وقت 


خنجر گرفته زیر عبا! می‌شناسی‌ام؟
یک ذره فکر کن! به خدا می‌شناسی‌ام!


دستی که این غریبه کشیده است بر سرت
حالا جواب می‌دهد اینگونه خنجرت


یک روز صبح، موعد پاداش می‌شود
این راز سر به مُهر، به خون فاش می‌شود...


***


حالا میان باد تنی خسته مانده است
دیگر فقط دو شاخه‌ی پیوسته مانده است!


زینب! تویی و شاخه‌ای از چشمه‌ی غدیر
تا از خودت جدا نشوی شاخه را بگیر


وقتی تمام شهر، وفا را فروختند
وقتی به یک بهانه شما را فروختند


وقتی سپر به دست گرفته نشسته‌اند
از تیغ و خون و نیزه و شمشیر خسته‌اند


برخیز و باز رسم وفا را نشان بده
تو مرد باش و غیرتشان را تکان بده


تنها تو باش مرهم داغ درونی‌اش
آن لحظه‌ای که می‌ترکد بغض خونی‌اش


اما مگو که پیش نگاه دلیر‌ها
تشییع می‌کنند تو را خیل تیرها...


***


طوفان نهیب زد: شب آخر رسیده است
بغض تو تا گلوی برادر رسیده است


حالا که تا شقیقه‌ی طوفان رسیده‌ای
احساس می‌کنی که به پایان رسیده‌ای


زینب! تویی که داغ مرا گریه می‌کنی؟
پوشیده‌ای لباس عزا گریه می‌کنی؟


باور نمی‌کنم که به اندوه تن دهی
باید بایستی و به من پیرهن دهی


باید به عهد خواهری خود وفا کنی
این شاخه را ببین به چه قیمت رها کنی


این خیمه‌ها به حرمت تو ایستاده‌اند
پیش تو صف کشیده به هم دست داده‌اند


با دیدن تو بغض من آرام می‌شود
تل از حضور توست که خوشنام می شود


باور کن از تو قافله غافل نمی‌شود
این ماجرا بدون تو کامل نمی‌شود


زیباست از نگاه تو این غم نگاه کن
ای اشک‌های شوق تو مرهم، نگاه کن


اینجا به جای آب فقط اشک می‌چکد
این اشک بچه‌هاست که از مشک می‌چکد


این کوره‌ی گداخته تا کربلا شود
باید تمام خاک به خون مبتلا شود


یک روزه از تمام خودت دل بریده‌ای
بی‌جانی و رجز به رجز داغ دیده‌ای


جانم نفس نفس نفس آزاد می‌شود
هنگام رقص سلسله‌ی باد می‌شود


پلکی بزن ببین که سرافراز مانده‌ام
بنشین که ساعتی است که قرآن نخوانده ام


طوفان به قصد چادرت آماده می‌شود
گاهی چقدر رذل شدن ساده می‌شود


خورشید، سرخ و باد و زمین سرخ و آب سرخ
چشمان بی‌قرار تو از هولِ خواب، سرخ


حالا بلند شو که زمانش رسیده است...
...


69 بیت نذر عمه زینب سلام الله علیها


اصل ماجرا در تاریخ:
چنانچه زینب علیهاالسلام در سال 5 هجری متولّد شده باشد، تنها 5 سال محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده است. البته 5 سالی که آکنده از مهر و عطوفت و خاطراتی برای تمام عمر بود.


آخرین خاطره ی وی از دوره ی رسول خدا صلی الله علیه و آله مربوط به لحظه ای است که هنگام رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ، امیرمؤمنان، فاطمه زهرا، حسن و حسین علیهماالسلام هر یک خوابی دیدند که دلالت بر وفات رسول اکرم صلی الله علیه و آله داشت. لذا با ناله و تحیت به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله حرکت کردند. در همین حال زینب علیهاالسلام نیز خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: یا رسول الله، یا جداه! دیشب خواب هولناکی دیدم. کانی بریح عاصفة انبعثت و اسودت الدنیا و ما فیها و اظلمتها و حرکتنی من جانب فرأیت شجرة عظیمة فتعلقت بها من شدة الریح قد قلعتها و القتها علی الارض ثم تعلقت علی غصن قوی من اغصان تلک الشجرة فقلعتها ایضا ثم تعلقت بضرع آخر فکسرته ایضا. فتعلقت علی فرعین متصلین من فروعها فکسرتهما ایضا فاستیقضت من نوهی هذه؛


گویا باد سختی وزیدن گرفت به صورتی که دنیا و ما فیها را تاریک و ظلمانی کرد و من را [شدت باد] به سوئی می برد. بالاخره درخت بزرگی به نظرم آمد، خود را به آن چسباندم. باد از شدت وزش، درخت را از ریشه کند و برزمین انداخت. من خود را به شاخه ای محکم از شاخه های آن درخت آویختم. باد آن شاخه را نیز درهم شکست، به شاخه ای دیگر آویزان شدم، آن را هم شکست، در آن حال به دو شاخه که به هم متصل بودند از فروع آن شاخه چسبیدم، اما آن دو را نیز شکست، و من وحشت زده از خواب برخاستم.


رسول خدا صلی الله علیه و آله از شنیدن این خواب سیلاب اشک از دیده اش جاری شد و به شدت گریست. آن گاه فرمود: ای نور دیده! آن درخت جد تو است که به زودی تندباد اجل او را از پای در خواهد آورد و آن شاخه نخست که به آن پناه بردی، مادر توست و شاخه دیگر پدرت و آن دو شاخه دیگر برادر تو حسن و حسین هستند که در مصیبت ایشان دنیا تاریک می شود و تو در مصیبت آن ها جامه سیاه می پوشی.،» آری و در پی این خواب، با فاصله ای اندک رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی جنان پر کشید و خاندان اهل بیت علیهم السلام را در دنیا با مردمان منافق و کینه توز تنها گذاشت.


 ریاحین الشریعة، ج 3، ص 50، نقل از بحرالمصائب.



انسیه سادات هاشمی ::: شنبه 5/9/90::: ساعت 7:34 عصر


بر دائم التبسم اگر غم محال نیست
شب گریه بر پیمبر اکرم محال نیست



چندی است اضطراب به بالینش آمده است
بو برده نسخ آیه محکم محال نیست


یا ایها الرسول تو حجت تمام کن
باقی‌ش با خودم، که جهنم محال نیست


بالا ببر که دورترین هم ببیندش
از این قبیله شک به خدا هم محال نیست 


می‌خواستم ندا بدهم غیر ممکن است
تردید در غدیر که دیدم محال نیست


بخٌّ امام قافله بخٌّ ابا الحسن
خندیدن و تنفر توأم محال نیست


امضا کن این صحیفه ملعونه را تو نیز
روزی که در رگش بخزد سم، محال نیست


مُهری که خورده بر دلشان گرگ ساخته
آری، وگرنه توبه‌ی آدم محال نیست


بر آنکه سنگ می‌فکند در مسیر رود
آتش زدن به خانه‌ی شبنم محال نیست


بی‌وقفه می‌زنند، نبی‌زاده‌ای که باش


بهتان زدن به حضرت مریم محال نیست


شادم که بی‌جواب نمی‌ماند این ستم
در کیش عدل، رجعت خاتم محال نیست 


....


1) در اخلاق پیامبر: 


ـ «کانَ اَکْثَرَ النّاسِ تَبَسُّماً و ضِحْکاً فی وُجُوهِ اَصْحابِه»(المحجة البیضاء، فیض کاشانی، ج4، ص 134) بیش از همه، لبخند داشت و در روی یارانش خنده می‌زد  .


ـ کان ضحک النبی(ص) التبسم » همانا که خنده پیامبر(ص)، تبسم بود. و به طور کلی، خنده مؤمن تبسم است  .


2) وقتی آیه «انما ولیکم الله و رسوله ...» در مورد نصب امام علی (ع)‌ به ولایت و خلافت نازل شد، پیامبر از ترس اینکه مبادا امتش وی را تکذیب کنند و بگویند که از جانب خودش منصب ولایت و امامت را به پسر عمویش می‌دهد و از این جهت از دین برگردند و مرتد شوند، مضطرب شد و آن را اظهار نکرد تا اینکه در غدیر خم آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ..»‌نازل شد. (ر.ک: تفسیر آیه 67 سوره مائده)


3) تبریک منافقانه صحابه در تفسیر آیات آغازین سوره بقره از زبان امام موسی بن جعفر (ع) آمده است. اینجا بخوانید.


4) ماجرای صحیفه ملعونه را اینجا بخوانید.


5) مسموم شدن پیامبر 


6) سنگ انداختن در مسیر راه پیامبر به قصد کشتن ایشان نیز در جریان صحیفه ملعونه آمده است.


7) ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشوة (نیز در مورد منافقین در ابتدای سوره بقره)


8) منابع رجعت نیز اینجاست.




انسیه سادات هاشمی ::: پنج شنبه 19/8/90::: ساعت 8:9 عصر


زمانی زنی را می‌شناختم که پیوسته به مردش می‌گفت:
«تو تمام خاطرات مشترک‌مان را از یاد برده‌ای.
تو حتی از آن روزهای خوش سال‌های اول هم هیچ خاطره‌ای نداری.
زندگی روزمره، حافظه‌ی تو را تسطیح کرده است.
تو قدرت تخیّلت را به قدرت تأمین آتیه تبدیل کرده‌ای؛
البته آتیه‌ای که خاطرات خوش مشترکمان در آن کمترین جایی ندارد...
تو، مرا حذف کرده‌ای... حذف...»
و مرد صبورانه و مهربان جواب می‌داد:
«نه... به خدا نه... من با خود  تو زندگی می‌کنم نه با خاطرات تو...
من تو را، به عینه، همینطور که روبه روی من ایستاده‌ای،
یا پای شیر آب ظرف می‌شویی،
یا برنج را دم می‌کنی،
یا سیب زمینی پوست می‌کنی،
یا لباس تازه‌ات را اندازه می‌کنی عاشقم نه آنطور که آنوقتها بودی.
من تو را عاشقم نه خاطراتت را،
و تو، چون مرا دوست نداری، به آن یک مشت خاطره ـ سنگواره‌های تکه تکه ـ آویخته ای...»


و سرانجام، مرد عاشق، یک روز مُرد،
در حالی که همسرش را هنوز هم عاشق بود،
و همسرش با اینکه پا به سن گذاشته بود، چهار ماه و چهارده روز بعد، با مرد جوانی عروسی کرد.
مرد جوان، از همان شب اول، نشست پای «تصویر نما» و غرق در تماشای یک فیلم عاشقانه شد.
مرد جوان، فقط به خاطر چنان رفاهی با زن درآمیخته بود، و البته به خاطر آنکه به تن احتیاج کور داشت.


یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی



انسیه سادات هاشمی ::: جمعه 8/7/90::: ساعت 8:17 عصر


 


 یک قــــــــــــرمه آبــــــدار باید بپزد


شــــــش ســــاعت آزگار باید بپزد


تکلیف زنی که بعد از این عید سعید


هر روز خدا نـــــاهـــــــــار باید بپزد



انسیه سادات هاشمی ::: سه شنبه 8/6/90::: ساعت 12:44 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 22
بازدید دیروز: 109
کل بازدید :52434
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
انسیه سادات هاشمی[68]
تو که اینقدر حرف می زنی... پس کِی فکر می کنی؟
 
 
 
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<